تو چه می دانی که رویایت آسمانم را به خشم می آورد. تو چه می دانی زمینی که روی آن راه رفته ای را از دور هم می شناسم. تو هیچ نمی دانی که دلتنگی ات سم غلیظی است در هر جرعه ی آبم؛ می نوشم اما تشنه تر می شوم. تو از کجا بدانی که من عشقت را کدام
پستوی تنم آواره کرده ام که کسی چیزی نمی داند از تو.
حتی گاهی خودت هم ندانی و بر سرم آوار شوی ...
نویسنده : سارا کریمیپور
بازدید : <-PostHit->
تاريخ : پنجشنبه
6 تير
1398 ساعت: 2:48